|
|
|
|
|
به به ! سلام به همگی. واسه من تولد نگرفتید؟جناب (ع) معروف به (ای) یه پله از من جلوتری؟گه نخور عزیزم .اونم در این حد . هنوز واسه ت خیلی زوده .البته خب باید یه پله از من جلوتر باشی که اونجارو واسه اومدن من تمیز کنی .جناب (ک)بیشین بینیم . به خاطر دوستت بی خیال شدی؟آره داداش؟غلط زیادی نکن احمق هوسباز.چون یه بار به خاطر نسرین چاقو خوردی از چاقو می ترسی؟دوستت بهم گفت . به روت نمیارم حرف نزن.خانم (م) معروف به (س) دکتر آریا زیاده اما دکتر قلب نداریم. اینم شد حرف مفت . پس به قوله داداشت در اون دهنتو گل بگیر .جناب (س) که بهترین دوستم بودی.سحرت که این باشه غروبت چیه دیگه؟پس از الان دارم به همتون می گم هر کی منو می خواد باید عین سگ به من وفادار باشه . فهمیدین؟حالا هرکی اونقدر عاشقه که حاضره بگه سگمه بسم الله.سگا خودشونو معرفی کنن |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 12:31 توسط goldi jun
|
|
||
|
|
|
|
|
سر : سلام،خوبی؟ مزاحم نيستم؟ دختر: سلام، خواهش می کنم asl plz ؟ پسر : تهران/وحيد/۲۶ و شما؟ دختر: تهران/ نازنين/ ۲۲ پسر: اِ اِ اِ ، چه اسم قشنگی! اسم مادر بزرگ منم نازنينه. دختر: مرسی! شما مجردين؟ پسر: بله. شما چی؟ ازدواج کردين؟ دختر: نه، منم مجردم. راستی تحصيلاتتون چيه؟ پسر: من فوق ليسانس مديريت از دانشگاه MIT آمريکا دارم. شما چی؟ دختر : من فارغ التحصيل رشتهي گرافيک از دانشگاه سُربن فرانسه هستم. پسر: wow چه عالی! واقعا از آشناييتون خوشحالم. دختر : مرسی. منم همين طور. راستی شما کجای تهران هستين؟ پسر: من بچهي تجريشم. شما چی؟ دختر : ما هم خونمون اونجاس. شما کجای تجريش می شينين؟ پسر: خيابون دربند. شما چی؟ دختر : خيابون دربند!؟ کجای خيابون دربند؟ پسر : خيابون دربند، خيابون...... کوچه...... پلاک......، شما چی؟ دختر: اسم فاميلی شما چيه؟ پسر: من؟ حسينی! چطور!؟ دختر: چی؟ وحيد تويی؟ خجالت نمی کشی چت می کنی؟ تو که گفتی امروز با زنت می خوای بری قسطای عقب موندهي خونه رو بدی! مکانيکی رو ول کردی نشستی چت می کنی؟ پسر : اِ، عمه ملوک شمائين؟ چرا از اول نگفتين؟ راستش! راستش! دیشب می خواستم بهتون بگم امروز با فريده....، آخه می دونين........... دختر : راستش چی؟ حالا آدرس خونهي منو به آدمای توی چت ميدی؟ می دونم به فريده چی بگم! پسر: عمه جان ! تو رو خدا نه! به فريده چيزی نگين! اگه بفهمه پوستمو میکّنه! عوضش منم به عمو فريبرز چيزی نمی گم! دختر: او و و و م خب! باشه چيزی بهش نميگم. ديگه اسم فريبرزو نياريا! راستی من بايد برم عمو فريبرزت اومد. بای پسر: باشه عمه ملوک! بای..... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 11:48 توسط goldi jun
|
|
||
|
|
|
|
|
دخترا 1) نمیتونن با داشتن دماغ عقابی یا تیر کمونی به جراح مراجعه نکنند 2)نمیتونن با دیدن یکی خوش تیپ تر از خودشون میگرن نگیرن و از ناراحتی غش نکنند 3)نمیتونن با داشتن قدی کوتاه کفش پاشنه 30 سانتی نپوشن و احساس قد بلندی نکنند 4)نمیتونن روزی 23 ساعت(حداقل) با تلفن حرف نزنند 5)نمتونن با یه دماغ عمل کرده احساس زیبایی نکنند پسرا 1)نمیتونن با وجود هیکلی ضایع تیشرت تنگ نپوشند و فیگور نگیرن 2)نمیتونن از 5 دبستان صورتشونو 3 تیغه نکنند 3)نمیتونن پس از یافتن اولین مو پشت لب احساس مردونگی نکنند و به فکر ازدواج نیفتن 4)نمیتونن ادعای با وفایی و با معرفتی و با مزگی نکنند 5)نمیتونن از 10 سالگی پشت ماشین نشینن و پدر ماشینو در نیارن |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 11:47 توسط goldi jun
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام من سینام زیاد حول نکنید . ( درست نوشتم ؟ ) امیدوارم گلدی بازم بیاد نت پسشو داد به من که براش اپ کنم . بعضیا شاید منو نشناسن. ( چه بهتر ) خب دیگه بیشتر از این چرت و پرت نمی گمم بای بای |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 12:4 توسط goldi jun
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام .من باز محروم شدم.یه وقتایی یواشکی آن میشم.دارم وبلاگمو به یکی واگذار می کنم .البته خودمم آن میشم . دوستتون دارم .قبولیه تیزهوشانیا رو هم تبریک میگم .بای |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 11:25 توسط goldi jun
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام !
اونروز من رفتم دكتر. از در كه وارد شديم خانم منشي به من و مامانم يه نگاهي انداخت بعد به مامانم گفت : مريض كوش؟ مامانم يه اشاره به من كرد گفت ايشون هستن . منشيه اينجوري شد آره ديگه!من سالمم . حالمم از همه ي شماها بهترتره . من تا حلواي شما رو نخورم كه رضايت نميدم حالا مشكل بدتر شده! مامانم ميگه واسه خاطره اينترنته اما من ميگم :پدر عاشقي بسوزه ! خب فردا بيست و دومه!مرحله ي دوم آزمون تيزهوشان برگزار ميشه . براي همه آرزوي موفقيت مي كنم من بازم آپ مي كنم . فقط بگين چي دوست دارين . تا براتون در مورد همون مباحث آپ كنم موفق باشيد و سربلند ((گلدي جون)) باي |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 1:21 توسط goldi jun
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام! من یه مدته گاه و بی گاه قلبم درد می گیره برام دعا کنین بای |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 2:32 توسط goldi jun
|
|
||
|
|
|
|
|
آخ جون !!!
امروز تولده! تولد سینا جون ((((سینا جون تولدت مبارک)))) روز زن رو به همه تبریک می گم مخصوصا" به مامان خودم که از نظر من بهترین مادر دنیاست دیگه بسه بای |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 14:19 توسط goldi jun
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام امروز می خوام یه خاطره ی باحال براتون بتعریفم که خالی از لطف نیست یه شب من دیدم هی بابام در گوشه مامانم یه چیزی میگه هی موزیانه می خندن. ای بی ادبا!خلاصه هیچی دیدم که یه مدت بعد بابام گیر داده که برم بخوابم.ای بی ادبا! من که می دونستم چه نقشه ای دارن پس رفتم مثلا" خوابیدم . دیدم اینا می خوان خیلی ضایع کنن. با این سن و سال آخه . ای بی ادبا! خجالت نمی کشیدن . من که می دونستم . حالا اینا مهم نیست . ما نمی گیم کاره زشتیه اما وسط هال خیلی ضایعس. نمی گین شاید یکی اومد آب بخوره ببینه.ای بی ادبا!حالا اگه از جدیداش باشه بهتره . اینقدر قدیمی عمل نکنین . بعده یه مدت رفتم یواشکی نگاه کردم. دیدم بعله! خجالت نمی کشین . این کارا مناسبه سنه ما جووناس نه شما ها! آخه سره پیری و معرکه گیری؟(نکته:اینجا پیری مثاله باورتون نشه!)خلاصه رفتم خوابیدم . اما از فردا شب منم رفتم سراغه این کارا!هرچند یه مدت بود ترکیده بودم . خیلی خوش گذشت. شما هم از این کارا بکنین! می دونین مامانم اینا چی کار می کردن؟ای بی ادبا! نشسته بودن پایه لپ تاپ جوک می خوندن! جدا" ضایع شدین . نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ای بی ادبا!!!!!!!!!!!!!!!!
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 17:43 توسط goldi jun
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام !سلام!
حالتونو نمی پرسم مي بينم كه خوب ازم تعريف كردين و تشويقم كردين اول از همه این که به خودم و همه ی هم وطنانم و همه ي دوستانم و همه ي دانش آموزان و همه ي محصلان و همه ي معلم ها و البته البته عشقم(الان دارين از كنجكاوي ميميرين دوم هم كه من نمي دونم چه معني ميده آدم وسطه امتحانات تا دو روز تعطيلي گير آورد دسته بچه ي محصلش رو بگيره ببره مسافرت سوم هم اين كه من نفهميدم آخه اينم شد طرح؟ازدواجه موقت چهارم هم اين كه من غلط بكنم اگر دفعه ي ديگه بخوام پيتزا بخورم پنجم هم اين كه من باز هم غلط بكنم كه بخوام دو نفر رو به هم برسونم عجب انتظارايي دارين شما مي گين اين وبلاگ هدف داشته باشه . گيريم كه هدف داشت . كه چي؟ چه فرقي مي كنه؟نمي خوام وبلاگم هدف داشته باشه. مي خوام عينه خودم با توجه به منافعش تغيير هدف بده دارم فكر مي كنم كه شنبه شلوغ ترين روزه عمرم بود يه چيزي خب حالا كه تا اينجا ش رو گفتم از اينجا به بعدش هم مي گم من طي اين سفر دو روزه به جنوب ايران اطلاعات زيادي كسبيدم.گرچه براي چند هزارمين بار رفتم اما خالي از لطف نبود.رفتيم آرامگاهه دانيال نبي. خيلي حال داد . تصور كنيد با كيف و كفش قرمز و شلواره كوتاه و روسري هم كه روسري نبود دو وجب حرير با چه اعتماد به نفسي وارده حياطش شدم خب!ببخشيد كه كم نوشتم و بيخود موفق باشيد و سربلند ((گلدي جون)) |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 18:48 توسط goldi jun
|
|
||